تبليغاتX
امید مبهم
شرح این قصه شنو از دو لب دوخته ام... تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته ام

I've lost my heart

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
  کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
 
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
  وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
 
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
  چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
 
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
  دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور
 
هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب
  باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور
 
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
  چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
 
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
  سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور
 
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
  هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
 
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
  جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور
 
حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌های تار
  تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

پ.ن: آدم وقتی میخواد به خودش امید بده ناخودآگاه این شعر و با خودش زمزمه میکنه دیگه....
پ.ن: بعضی وقتا بعضی چیزا دیگه هیچ برگشتی نداره... مثل آب رفته میمونه دیگه هیچ وقت نمیتونی برش گردونی... بعضی آدمها و بعضی اتفاقا توی زندگی چنان زندگی آدمو زیر و رو میکنه که فقط چندین و چند سال وقت لازمه تا به قضیه نگاه کنی و شاید بالاخره بفهمی که چه اتفاقی افتاده حالا فراموش کردن و اینجور حرفا دیگه بماند!
پ.ن: از همون لحظه که دیدمت به بعد دیگه هرگز اون آدمی نشدم و نمیتونم بشم که قبل از دیدن تو بودم... به خوب یا بدش کاری ندارم ولی هیچ چیز دیگه نمیتونه برگرده... دل من از دستم رفته... میتونی باشی و ببینی... میتونی هی بگی برو برو و مثلا کار درست رو انجام بدی و از دیدن این چیزا خلاص بشی! میدونم الان بهم میگه دیوونه واسه خودت میگم... واسه اینکه دوستت دارم... ولی بازم فرقی نداره!

+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1390ساعت 20:27  توسط یه آدم مبهم  | 

pure love

Guarda siamo soli in questa stanza
eppure c'e' qualcuno che ci guarda
senti non ne senti di rumori
eppure c'e' qualcosa che si muove
bacia quello che sa gia' di te
e spegni questa luce troppo forte
bello sto viaggiando a mille allore
con te in una stanza quasi rosa
qui nessuno puo' dividere
quello che ha voluto Dio
qu nessuno puo' decidere per noi
accarezzami senza vergogna
ridi pure se ti va'
e vedrai che primo o poi lo farai
fuori da qui
senza paura e con il sole
senza piu' occhi da evitare
senza paura e con il sole
con il coraggio di chi vuole

pure love

نگاه کن! ما توی این اتاق صورتی تنهاییم
با وجود اینکه چیزایی برای دیدن وجود داره...
گوش کن! سر و صدایی نمی شنوی
با وجود اینکه یه چیزی هست که داره سر و صدا میده...
منو ببوس! این تنها چیزیه که الان از تو میدونم
و اون چراغ پر نور رو خاموش کن
زیبای من... من میلیون ها بار (تا الان) با تو سفر کرده ام
به این اتاق صورتی رنگ
اینجا کسی نمی تونه ما رو از هم جدا کنه
این چیزیه که خدا خواسته
اینجا کسی نمی تونه برای ما تصمیم بگیره
بدون هیچ خجالتی نوازشم کن
و بذار ادامه پیدا کنه و خواهی دید که اول و آخرش
ما از اینجا بیرون میریم
بدون هیچ ترسی... به همراه خورشید
بدون چشم هایی که فرار کنن
بدون هیچ ترسی... به همراه خورشید
و دل و جرات کسی که دوست داره (عاشقه)

پ.ن: این چند روز که گذشت... بهترین روزای عمرم بود! احساسی که داشتم غیر قابل توصیفه!
پ.ن:همیشه بهت گفتم... بازم میگم:اولین و آخرین و تنها آرزوم کنار تو بودنه! خودت بهتر از هر کسی میدونی چرا این شعرو ترجمه کردم و گذاشتم!
پ.ن:این آهنگ رو بیاجو آنتوناچی (خواننده ی معروف ایتالیایی) خونده... هنوز زیاد به این زبان تسلط ندارم ولی فکر میکنم که درست ترجمه اش کردم... اگه احتمالا اشکالی وجود داره ببخشید

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 12:20  توسط یه آدم مبهم  | 

                                   my hero

بهش گفتم: تو قهرمان منی!
یه نگاهی کرد یه لحظه خندید و باز دوباره بین آبروهاش گره خورد و گفت: نیستم!
گفتم: ۱۰۰۰ تا داستان نوشتم که توی همه ی اونا تو قهرمانی... تو آدم خوبه ای... تو سوپرمنی و بقیه مثل سیاهی لشکر می مونن... بنابراین تو قهرمان منی!!!
گفت: پشیمون میشی!
گفتم: ۳ سال روی نوشتن این داستان ها وقت گذاشتم واسه پشیمون شدن دیگه خیلی دیره!!!

پ.ن:این روزا عشقتو یه جور دیگه ای حس میکنم... امیدوارم که این روزای آروم سکوت قبل از طوفان نباشه!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1390ساعت 10:35  توسط یه آدم مبهم  | 

                              حسرت

                    آنقدر در فریاد خود غرق شده ای
                          که دیگر صدای سکوت مرا نمی شنوی
                                               سکوتِ دوستت دارم
                                                           دوستت دارم،
                       و یک بوسه...
                                 بوسه ای از جنس ناب حسرت!

پ.ن:اینو دیگه خودم نوشتم... اونم ساعت ۵ صبح وقتیکه بیدارم کردی که مثلا برای امتحانم درس بخونم! البته درس هم خوندم، خیالت راحته راحت! همیشه ی خدا عاشقتم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1390ساعت 12:12  توسط یه آدم مبهم  | 

                         flowers

سلام به همه ی دوستان خوبم... مخصوصا اونایی که فراموشم نمیکنن و همیشه ابراز لطف و محبت میکنن!
من خوبم... گرچه تنهام... ولی خوبم... دارم باهاش کنار میام... گرچه هروز تنهاتر میشم... ولی خدا رو شکر خوبم! خودمو مشغول کردم به درس و کار و ازینجور چیزا... راستشو بخواین اصلا حوصله ی شعر نوشتن و شعر خوندن و حتی ترجمه کردن رو هم ندارم! اما قول میدم که به زودیه زود با یه ترچمه ی خوب به روز باشم!
تا درودی دیگر بدورد!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1390ساعت 15:52  توسط یه آدم مبهم  | 

besan

Quiza's bastaba respirar
so'lo respirar muy lento
recuperar cada latido en mi
y no tiene sentido ahora que no esta's
خیلی سخت و به آرومی نفس میکشم
احتمالا به اندازه ی کافی نفس کشیده ام
تو دیگه نیستی... و هیچ حسی نداری....
تمام تپش های درونم رو پس خواهم گرفت


 Ahora donde esta's
porque yo no puedo acostumbrarme  au'n
diciemre ya llego
no esta's aqui yo te esperare' hasta el fin
ماه دسامبر رسیده...
الان کجا هستی؟ هنوز نتونستم به نبودنت عادت کنم
تو پیش من نیستی ... و من تا ابد در انتظار تو خواهم ماند


En cambio no, hoy no hay tiempo de explicarte
y preguntar sit e ame' lo sufimiente
yo estoy aqui' y quiero hablarte ahora, ahora.
اما امروز...  فرصت توضیح دادن برای تو نیست
فرصت توضیح اینکه : آیا به اندازه ی کافی تو رو دوست داشته ام یا نه؟!
من الان اینجا هستم... و میخوام با تو حرف بزنم
otono

Porque se rompen en mis dientes
las cosas importantes
esas palabras que nunca escuchara's
y las sumerjo en un lament
haciendolas salir son todas para ti
una por una aqui'
حرفام مثل بغض توی گلوم موندن
حرفهایی که خیلی خیلی مهم اند
کلماتی که شاید هرگز اونا رو درک نکنی
در غم و رنج دارم غرق میشم
رنجی که دونه به دونه اش بخاطر تو بوده
میخوام از این رنج فرار کنم


Las sientes ya, besan y se posara'n entre nosotros dos
si me faltas tu', no las puedo repetir, no las puedo pronunciar
اون بوسه ها... هنوزم میتونی اونا رو حس کنی!
و موضوع هایی که بین ما دو تا مانع خواهند بود... نمیتونم اونا رو به زبون بیارم... نمیخوام تکرارشون کنم...
و من کمبود تو را احساس خواهم کرد


En cambio no me llueven los recuerdos
de aquellos di'as que corri'amos al viento
quiero sonar que puedo hablar te ahora, ahora
اما... به یاد می آورم روزهایی رو که در باد می دویدیم
ای کاش میتونستم الان... در همین لحظه با تو حرف بزنم
otono

En cambio no, hoy no hay tiempo de explicarte
tambie'n teni'a ya mil cosas que contarte
y frente a mi, mil cosas que me arrastan junto a ti'
quiza's bastaba respirar
so'lo respirar muy lento
اما امروز فرصت این نیست که به تو توضیح بدم
هزاران اتفاق برام افتاده که دلم میخواد برات تعریف کنم
هزاران یادگاری از تو پیش روی من هست
که منو بسوی تو می کشونه
فقط به آرومی و خیلی سخت نفس میکشم
احتمالا به اندازه ی کافی نفس کشیده ام!

پ.ن: حرفی برای گفتن ندارم... راستش این چند وقته فقط خودمو مشغول میکنم! الکی مشغول میکنم و سر خودمو شلوغ میکنم که یه وقتی فکر نکنم... که بعدش حس نکنم... حس نکنم که چقدر تنهام! فقط دارم سعی میکنم که به این موضوع فکر نکنم! شابد بخاطر همین باشه که اینجا کم میام! چون اگه بیام اینجا مجبورم که راستشو بنویسم و این برام آزاردهنده است!
پ.ن: این آهنگ رو لارا پازینی خونده... یکی از معروفترین آهنگاش هست... ترجمه اش هم از اینجانب

+ نوشته شده در  جمعه 22 مهر1390ساعت 17:13  توسط یه آدم مبهم  | 

پاییز

Te recuerdo como eras en el ultimo otono
eras la boina gris y el Corazon en calma
en tus ojos pleaban las llamas del crepusculo
y las hojas caian en el agua de tu alma
تو را به یاد دارم که در آخرین پاییز چگونه بودی
با آن کلاه خاکستری و قلب پر از آرامشت
در چشم های تو، نزاع شعله های افق بود
و برگ های پاییزی در جویبار روح تو می لغزیدند


Apegada a mis brazos como una enredadera
las hojas recogian tu voz lenta y en calma
Huguera de stupor en que mi sed ardia
Dulce jacinto azul torcido sobre mi alma
با علاقه ای مرموزانه در آغوش من بودی
برگ های پاییزی به آرامی صدای تو را ربودند
آتش حیرت در درون عطشناکم شعله ور شد
سنبل زیبای من.... بروی روحم خیمه بزن!

پاییز
Siento viajar tus ojos y es distante el otono
boina gris… voz de pajaro y Corazon de casa
hacia donoe emigraban mis prefundos anhelos
y caian mis besos alegres como brasas
احساس کردم که چشمهایت به جایی دور از آن پاییز سفر کردند
با آن کلاه خاکستری... و صدایی که به مانند پرندگان و نبض خانه بود
و از همانجا بود که آرزوهای عمیق من هجرت کردند
و بوسه های مشتاقانه ی من به مانند خاکستر گرم فروریختند


Cielo desde un navio… campo desde los cerros
Tu recuerdo es de luz… de humo… de estanque en calma
mas alla de tus ojos ardian los crepusculos
Hojas secas de otono giraban en tu alma
آسمان از دید یک کشتی و زمین از دید تپه ها
تو را به یاد دارم... تو از روشنایی.... از مه و از برکه ای آرام بودی
و بسیار دور تر از چشمهای تو افق می سوخت
و برگ های خشک شده ی پاییزی به روح تو می پیچید!

پ.ن۱: شعر از پابلو نرودا شاعر کشور شیلی... ترجمه هم با اجازتون از بنده ی حقیر... البته اینو بگم که هر دفعه که ترجمه میکنم تحت الفظی میکنم اما این بار توی کلمات دست بردم تا معنای شعر به فارسی نزدیکتر بشه!
پ.ن۲:و از همانجا بود که آرزوهای عمیق من هجرت کردند
و بوسه های مشتاقانه ی من به مانند خاکستر گرم فروریختند
پ.ن۳:گاهی وقتا فقط دنبال یه شعر ناب میگردم تا شاید بتونه احساسمو بیان کنه ولی تا الان که هیچی پیدا نکردم!طبع شعر خودم هم که قربونش برم گم شده معلوم نیست کجا هست؟؟؟ شاید هیچ کسی تا حالا احساسی رو که من الان دارم رو تجربه نکرده؟؟؟ یه آش شله قلمکار از همه ی احساس های خوب و بد...اونقدر که داره دیوونم میکنه...توی یه خلائ مبهم گیر افتادم که نه میدونم چه خبره و نه میدونم باید چی کار باید کنم؟؟؟ فعلا متوسل شدم به صبر و سکوت ...تا شاید زمان این ماجرا رو توی خودش حل کنه!!!
پ.ن۴:a day without you is like a year without rain
دو سه روز بعد نوشت: امروز خیلی خوشحالم... نه اینکه بی دلیل ولی خیلی خوشحالم! همچین دلم قنج میره

+ نوشته شده در  شنبه 26 شهریور1390ساعت 12:42  توسط یه آدم مبهم  | 

اتوبوسی به نام BRT

                        BRT

بعد از مدتها سوار BRT شدن برای رفتن به سر کلاسهام و دانشگاه و اینور و اونور...
بعد از کلی تفکر فیلسوفانه... بعد ار کلی له شدن و بعد از کلی فحش دادن و فحش خوردن و دعوا دیدن و دعوا کردن... به این نتایج رسیدم:
1.مردم توی اتوبوس فکر نمیکنن... مگه اینکه خلافش ثابت بشه
2.هر چی بیشتر سوار BRT بشی کمتر فکر میکنی و فحش های بیشتر و آبدارتری یاد میگیری

پ.ن: همه جا صحبت از اینه که فلانی و بهمانی نمیذارن ما حرف بزنیم... ما رو سانسور میکنن... نمیذارن که آزادانه حرف بزنیم... ولی اینجا (توی دل من) تنها کسی که نمیذاره حرف بزنم و تنها کسی که منو سانسور میکنه و جلوی حرفای منو میگیره... فقط و فقط خود منم! اینقدر جلو خودمو گرفتم و حرف نزدم و همه ی حرفامو قورت دادم که تمام حرفام شدن مثل یه بغض همیشگی توی گلوم... واسه همین دیگه حوصله ی هیچی و هیچ کسی رو ندارم... فقط دلم میخواد که یه نفر چنان محکم به پشتم بزنه که تمام حرفای این سالهام همشون با هم بریزن بیرون! دلم میخواد همشونو بالا بیارم! بدترین عادت اینه که عادت به حرف نزدن و الکی بخشیدن بکنی در صورتیکه ته دلت پر از حرف نزده و بغض فروخورده است!

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 شهریور1390ساعت 21:36  توسط یه آدم مبهم  | 

bendesida pasion

y si fuese por cobardia
اگر فقط برای ترس بوده...
toda esta melancolia que me invade todas las noches
که در تمام شب ها غم و خیالات به من هجوم آورده
y si fuesen tan solo celos que me hacen ver mil cosas
و اگر فقط حسادت بوده بخاطر هزاران چیزی بوده که  به من نشون داده شده
que existen nada mas que aqui en mi mente
و هیچ چیز دیگه ای در ذهن من وجود نداره
y si fuesen emociones todas estan sensaciones de fastidio
و اگر همش احساسات و عواطف آزار دهنده ی من بوده
y de locura en mi
و دیوانگی ای که در من وجود داره
cuando leo en tu pensamiento

bendesida pasion
وقتیکه درون ذهن تو رو میخونم
y no encuentro sentimiento
هیچ احساسی پیدا نمی کنم
yo comprendo que ya no eres mio
و متوجه میشم که تو دیگه برای من نیستی
y si fuesen mis cansiones
و اگر شعرهای من وجود داشته
hechas para recordarte
فقط برای به یاد آوردن تو بوده
los momentos que tu fuiste mio
اون لحظه هایی که تو منو ترک کردی
y si fuese una ilusion toda esta bendesida pasion
و اگر فقط یک آرزو بوده... یک اشتیاق مقدس بوده!
que por un instante me ha llevado lejos
و تو در یک لحظه من رو از خودت راندی!

پ.ن: این آهنگ رو لارا پازینی خونده... ترچمه اش هم که از اینجانب!
پ.ن:مطمئنم که این آهنگ رو خیلی گوش دادی... فقط خواستم که معنی اش رو هم بدونی! همین!

+ نوشته شده در  جمعه 11 شهریور1390ساعت 12:35  توسط یه آدم مبهم  | 

                          yo se quiso

puedo escribir los versos mas tristes de esta noche escribir por ejeplo: la noche esta estrellada y tiritan azules a lo lejos

می تونستم این بیت ها رو غم انگیزتر از این شب بنویسم... مثلا میتونستم بنویسم: شب مانند ستاره لرزان و آبی رنگ در دور دست هاست

el viento de la noche gira en el cielo y canto. puedo escribir los versos mas tristes esta noche yo la quise y a veces ella tambien me quiso

  در این شب باد در آسمان می وزد و آواز می خواند. قادر بودم که این بیت ها رو خیلی غم انگیزتر از این شب بنویسم... من اونو می بوسیدم و گه گاهی هم اون منو می بوسید
                                  yo se quiso

en la noche como esta la tuve entre mis brazos la bese tantas bajo el cielo infinito

در شبی که این چنین در اعماق وجود من هست... در زیر آسمان بی انتها او بارها مرا بوسید

ella me quiso a veces yo tambien la quiera como no haber amado sus grandes ojos fijos

او مرا می بوسید و گاهی هم من او را...اما طوری که در چشمهای درشت و سخت او عشقی وجود نداشت

پ.ن: شعر از پابلو نرودا شاعر کشور شیلی... ترجمه اش هم که از اینجانب! بیشتر از اینم اعصاب ندارم توضیح بدم 

+ نوشته شده در  جمعه 21 مرداد1390ساعت 21:40  توسط یه آدم مبهم  |