تبليغاتX
امید مبهم
شرح این قصه شنو از دو لب دوخته ام... تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته ام

    نام تو (tu nombre)

Fui eligiendo las letras
hasta que forme tu nombre
lo escribi en mi alma
para que no se borre,
le aprete muy fuerte
para que no se escape
lo bese a diario
para que se enamore,
lo lei por siempre
para no olvidarlo,
lo pronucie al alba
para que no me extrane,
lo abrigue en mi sangre
para que me acompane.

نام تو (tu nombre)

حروف را انتخاب میکردم
که نام تو ساخته شد
آنرا بر روح خود نوشتم
تا هرگز پاک نشود
آنرا تنگ در آغوش گرفتم
تا هرگز از پیشم نرود
هر روز بر آن بوسه میزنم
چرا که عاشقش هستم
تا ابد آنرا میخوانم
تا هرگز از یاد نبرم
هنگام سپیده نامش را میخوانم
تا با من آشنا باشد
نامش را در خون خود نهفتم
تا همراه من باشد!

پ.ن: سلام دوستان عزیزم.... این شعر  رو دیگه خودم ترجمه کردم... خوشحال میشم که نظرتون رو راجع بهش بدونم! راستی هرچی که تو نت گشتم نتونستم شاعر این شعر رو پیدا کنم!!! (این شعر رو هم یکی از دستان اسپانیایی زبانم برام فرستاده!)
پ.ن: دو سه هفته ای هست که تو تمرین ناراحت نبودن و شاد بودن موفقم... البته مواردی هم بود که ناراحتم کرد حتی گریه هم کردم اما خیلی زود به خودم اومدم و دوباره لبخند زدم!
پ.ن: امروز روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی هستش.... راستش متاسفانه به غیر از اون چند تا شعری که زمان دبیرستان تو کتابمون بود ازش هیچ چیزی نخوندم... با اینکه میدونم بزرگترین شاعر پارسی سرا و کسی هستش که زبان پارسی رو زنده نگه داشته .... شاهنامه رو هم خریدم  که بخونم (اون موقع ها که عرق ملی داشتم و سنگ ادب پارسی رو به سینه میزدم) ولی بازم نشد! فکر کنم اگه شعر عاشقانه گفته بود حتما دو سه باری میخوندم اما یه نکته ای که عمو فردوسی بهش توجه نکرده بوده این بوده که نسل امروز حوصله ی کتاب های قطور رو نداره... واسه همینم سبک مینیمال رو اختراع کردیم.... همچین کم گوی و گزیده گوی.... ولی قول میدم اگه یه روز وقت فراغت پیدا کردم حتما حتما اولین کاری که میکنم خوندن شاهنامه است!
 


برچسب‌ها: شعر, ترجمه, اسپانیایی, نام تو, فردوسی, بزرگداشت شعرا و بزرگان, وطن پرستی
+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 12:20  توسط یه آدم مبهم  | 

                                 گیسو

مجالی نیست تا برای گیسوانت جشنی بپا کنم
که گیسوانت را یک به یک
شعری باید و ستایشی
دیگران
معشوق را مایملک خویش می‌پندارند
اما من
تنها می‌خواهم تماشایت کنم
در ایتالیا تو را مدوسا صدا می‌کنند
(به خاطر موهایت)
قلب من
آستانه ی گیسوانت را، یک به یک می‌شناسد
آنگاه که راه خود را در گیسوانت گم می‌کنی
فراموشم مکن!
و بخاطر آور که عاشقت هستم
مگذار در این دنیای تاریک بی تو گم شوم
موهای تو
این سوگواران سرگردان بافته
راه را نشانم خواهند داد
به شرط آنکه، دریغشان مکنی

پابلو نرودا: سنگهای شیلی صدای شعرش را میشناسند
سرکشیدن به زندگی و شعر پابلو نرودا


برچسب‌ها: شعر, پابلو نرودا, اسپانیایی, بزرگداشت شعرا و بزرگان, گیسو
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 20:0  توسط یه آدم مبهم  | 

un fra'gil cristal

Podra nublarse el sol eternamente
podra secarse en un instante el mar
podra romperse el eje de la tierra
como un fra'gil cristal
todo su cedera
podra la muerte cubrirme
con su funebre crespon
pero jama's en mi podra apagar
la llama de tu Amor

می توانم روی خورشید را با ابری بپوشانم، برای همیشه
میتوانم دریا را خشک کنم، در لحظه ای
می توانم زمین را وارونه سازم
به مانند شیشه ای...
وجودش شکستنی ست
می توانم از پیکر بی جان خویش حمایت کنم
با آن لباس سیاه
اما هرگز نمی توانم از شراره ی عشق تو رهایی یابم!

پ.ن: واقعا نمیدونم شاعر این شعر کیه؟ ولی این شعر رو یکی از دوستان اسپانیایی زبانم برام میل کرد و منم چون خیلی ازش خوشم اومد ترجمه اش کردم! امیدوارم که دوست داشته باشین!
پ.ن عشقولانه ی خفن: یه حس مبهم ترس آمیخته با آشناییه چندین و چند ساله بهت دارم... ولی زندگیه من به این چیزا نیست.... زندگیم رو این خیال میچرخه که با مرور رویای عشقی که با تو داشتم و هنوزم دارم زندگی کنم.... و دوباره خواستنت.... تمنای دوباره بودنت.... اینکه سرمو بذارم رو شونه ات اون بالای کوه روی اون تخته سنگ و تنت داغ داغ باشه.... بشینیم رو چمن های پارک و تو ازم درس بپرسی و هی کلمه ها رو بلد نباشم و بهم بخندی...با مرور این خاطره هاست که لبخند به لبم میاد. اون روزایی که برات ماکارونی درست میکردم و تو همچین خوشمزه میخوردی که دلم میخواست فقط نگاهت کنم و یه دفعه ای میگفتی: خودت چرا نمیخوری عزیز؟ ... دلم میخواد بشینم کنارت توی ترافیک بیفتیم و کلی باهام دیگه به این و اون فحش بدیم و پشت سر این و اون غیبت کنیم٬ همه بد بشن و فقط من و تو خوب باشیم و با فرهنگ و مودب.... من که با تو غیبت نمیکنم! مثل این میمونه که دارم با خودم حرف میزنم! دوست دارم وقتی دستتو میذاری رو دنده که عوضش کنی...بازم دستتو بگیرم و ببوسمش توی دلت قند آب بشه ولی با خجالت بگی: من باید دست تو رو ببوسم! بازم دلم میخواد بشینم کنارت و با همدیگه نسکافه بخوریم ولی همش به فکر این باشم که آه چرا تموم نمیشه که زودتر ببوسمش؟؟؟ دلم میخواد باز برات آهنگ بذارم... تا آخرش گوش کنی و بعد بگی: اسپانیا که بودم..... منم با ذوق مرگی بهت بگم: آقایی آهنگ ایتالیایی بود و چون بعدش خجالتو توی چشمات نبینم فقط ببوسمت! دونستن زبان تنها نکته ای باشه که جلوت احساس قدرت و برتری کنم و به خودم بگم اونقدرها هم جلوش کم ندارم.... گرچه اگر کمک و تشویق های تو نبود حتی این یه مورد رو هم نداشتم! بازم دلم میخواد تو خیابون بهت گیر بدم که الا و بلا همین الان تو خیابون ازت بوس میخوام و وقتی که دارم با همه وجودم میبوسمت.... یهویی بگی:یارو دیدمون و من تو دلم بگم: خب به درک که دید.... عاشقونه ترین صحنه رو توی زندگیش دید بعد از اینم عمرا دیگه همچین چیزی تو این خیابونای پوسیده ی بی روح ببینه! دلم میخوادت.... هی بهش میگم دست از سر تو برداره تو رو راحت بذاره هااااا ولی نمیشه! تقصیر خودته که اینقدر خوبی که همش تو رو میخوام!
پ.ن: بعد از جستجو های فراوان شاعر این شعر رو پیدا کردم! گوستاوو آدولفو بکر Gustavo Adolfo Be'cquer
درباره ی گوستاوو آدلفو بکر


برچسب‌ها: شعر, ترجمه, اسپانیایی, عشقولانه, از اونا, Gustavo Adolfo Becquer
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 23:16  توسط یه آدم مبهم  | 

                     پفک نمکی

دلم میخواد برم سر کوچمون و از مغازه یه پفک نمکی خیلی بزرگ بخرم و.... بعدش برم توی یه پارک خوشگل که پر از درخت های نارون باشه، بشینم و تنهایی درخت ها رو نگاه کنم... دلم میخواد اینقدر احساس سبکی و رهایی بکنم که انگار 5 سالم بیشتر نیست و بزرگترین نگرانی ام اینه که اسباب بازی هام خراب نشن!
دلم میخواد بشینم روی یه نیمکت توی پارک و پامو بندازم روی پام و پفکم رو بخورم و از طعمش لذت ببرم و توی هیچ زمان دیگه ای هم سیر و سیاحت نکنم! نه گذشته و نه آینده! به دور از تمام حرف های قلنبه و سلمبه و ژست های روشن فکری دلم میخواد اون روزی این کار رو انجام بدم که حداقل از زندگی این رو فهمیده باشم که زندگی فقط و فقط در زمان حال جاریه!
دلم میخواد ساعت ها روی اون نیمکت بشینم و بدون اینکه نگران گذشتن وقت باشم، حتی بدون اینکه از تیکه های پسرها ناراحت بشم.... حتی ازون پرروهایی که میان و کنارت میشینن هم ناراحت نشم! فقط و فقط پفکم رو بخورم حتی بدون اینکه نگران این باشم که چاق بشم و هیکلم از ریخت بیافته! بشینم و همونجا به آهنگ مورد علاقه ام گوش بدم :

                     پفک نمکی

If I said my heart was beating loud
If we could escape the crowd somehow
If I said I want your body now
would you hold it against me?
cuz you feel like paradise
and I need a vacation tonight

so If I said I want your body now
would you hold it against me?

دلم میخواد یاد بگیرم که در زمان حال زندگی کنم و ازش لذت کامل ببرم بدون نگرانی از هیچ چیز! دلم میخواد ازین به بعد از زندگیم نهایت لذت رو ببرم.... فقط و فقط همین!
پ.ن1: امروز دومین روز بود که این تمرین رو انجام دادم که نذارم هیج موضوعی حتی ذره ای منو ناراحت کنه! گرچه برای اینکار روزهای خوبی رو انتخاب نکردم چون در واقع دارم توی یه بحران به سر میبرم و خیلی چیزا بود که توی این دو روز میتونست باعث ناراحتی و دل شکستگی بشه اما این دومین روزی بود که توی این تمرین موفق بودم!
پ.ن2: جدیدا از خودم یه چیزی رو فهمیدم! اینکه 2 تا کارو نباید قطع کنم وگرنه بدجوری میریزم بهم! اولی عبادت کردن و دومی هم ورزش کردن! ورزش بهم احساس قدرت و جذابیت میده! و عبادت هم باعث میشه که دیگه حس نکنم که چقدر تنهام!


برچسب‌ها: شعر, انگلیسی, چرند و پرند, پفک نمکی, بریتنی اسپیرز, ورزش, عبادت
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 20:40  توسط یه آدم مبهم  | 

    نه تو می مانی و نه اندوه
نه تو می مانی و نه اندوه
 
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
 
به حباب نگران لب یک رود قسم،
 
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
 
غصه هم می گذرد،
 
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
 
لحظه ها عریانند.

به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز

پ.ن: اینقدر برام باور نکردنیه که نمیدونم باید ناراحت باشم یا منتظر؟ نمیدونم باید اشک بریزم یا صبر کنم؟ نمیدونم باید التماس کنم یا دشنام بدم.... هنوز گیج گیجم! ولی یه چیزی رو خوب میدونم:تو همیشه برام همونی هستی که از اولین روز برای من بودی! 


برچسب‌ها: شعر, سهراب سپهری, غمناک
+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 9:9  توسط یه آدم مبهم  | 

                        پشت هيچستان

به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدهایی است
 که خبر می آرند از گل واشده دورترین بوته خاک
روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سرتپه معراج شقایق رفتند
 پشت هیچستان چتر خواهش باز است
 تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می آید
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگرمی آیید
 نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من

پ.ن:دیروز روز بزرگداشت عمو سعدی جونم بود ولی نتونستم آپ کنم.... شرمنده
پ.ن:دیروز سالروز مرگ سهراب سپهری بود....
پ.ن:امروز هم سالگرد تولد زنده یاد قیصر امین پوره.... چون نمیشد تو یه پست از همشون شعر بذارم یکی رو انتخاب کردم... امیدوارم که دوست داشته باشین!
پ.ن: این روزا حالم خیلی بهتره... تصمیم های جدید تو زندگیم گرفتم و دارم براش تلاش میکنم...
پ.ن عشقولانه: چی بگم؟ نمی تونم دروغ بگم! هنوزم بزرگترین آرزوم کنار تو بودنه... ولی خب...


برچسب‌ها: شعر, سهراب سپهری, بزرگداشت شعرا و بزرگان, سعدی, قیصر امین پور
+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 19:2  توسط یه آدم مبهم  | 

                                                                

تمنایت کنم!

آمدم امشب به میخانه تمنایت کنم......
می نمی خواهم بیا ساقی تماشایت کنم....
بیقرارم ساقی از میخانه بیرونم مکن....
کرده ام می را بهانه تا تماشایت کنم....

تمنایت کنم

پ.ن: نمیدونم شاعرش کیه ولی خیلی وقت بود که هیچ شعری به دلم ننشسته بود... بعد از مدتها یه شعر خوندم اونم خیلی شانسی که واقعا خوشم اومد و به احوالاتم میخورد!
پ.ن عقشولانه های من:
هر شب نبودن تو... بغضی می شود در گلویم
                                   هر شب تمنای حضورت.... می رباید خواب از چشمم


برچسب‌ها: شعر, عشقولانه, شعر امید مبهم
+ نوشته شده در  جمعه 11 فروردین1391ساعت 21:46  توسط یه آدم مبهم  | 

tainted heart

He is a h.u.s.t.l.e.r, he's no good at all
He is a loser, he's a bum (Bum, bum, bum)
He lies, he bluffs he's unreliable
He is a sucker with a gun (Gun, gun, gun)
I know you told me I should stay away
 I know you said he's just a dog astray
 He is a bad boy with a tainted heart
 And even I know this ain't smart

But mama, I'm in love with a criminal
And this type of love isn't rational,
it's physical
 Mama, please don't cry, I will be alright
 All reason inside, I just can't deny, love the guy

He is a villain of the devil's law
He is a killer just for fun (Fun, fun, fun)
That man's a snitch and unpredictable
He's got no conscious, he got none (None, none, none)
All I know, should let go but no
'Cause he's a bad boy with a tainted heart
And even I know this ain't smart

And he's got my name tattooed on his arm His lucky charm,
so I guess its okay He's with me
And I hear people talk (People talk) Trying to make remarks,
keep us apart But I don't even hear I don't care

But mama, I'm in love with a criminal
And this type of love isn't rational,
it's physical Mama, please don't cry,
I will be alright All reason inside,
I just can't deny, love the guy

پ.ن: جاست دیس


برچسب‌ها: شعر, بریتنی اسپیرز, انگلیسی
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1390ساعت 21:39  توسط یه آدم مبهم  | 

تو که معنای عشقی به من معنا بده
عشق به شکل پرواز پرنده است
عشق خواب یه آهوی رمنده است
من زائری تشنه زیر باران
عشق چشمه آبی اما کشنده است

من میمیرم از این آب مسموم
اما اون که مرده از عشق تا قیامت هر لحظه زنده است

من میمیرم از این آب مسموم
مرگ عاشق عین بودن اوج پرواز یه پرنده است

تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار
دروغ این صدا را به گور قصه ها بسپار
صدا کن اسممو از عمق شب از نقب دیوار

برای زنده بودن دلیل آخرینم باش
من آن من بذر فریاد خاک خوب سرزمینم باش
طلوع صادق عصیان من بیداریم باش

عشق گذشتن از مرز وجوده
مرگ آغازه راه قصه بوده
من راهی شدم نگو که زوده
اون کسی که سر سپرده مثل ما عاشق نبوده
من راهی شدم نگو که زوده
اما اون که عاشقونه جوون سپرده هرگز نمرده

پ.ن:عاشق اون قسمت از آهنگم که داریوش شروع به خوندن میکنه: تو که معنای عشقی....
پ.ن:اگه لایق نمیدونستمت... هیچ وقت حتی نمیذاشتم باهام حرف بزنی... چه برسه به اینکه هر دم بهت بگم: عاشقتم و ....


برچسب‌ها: شعر, داریوش اقبالی, عشقولانه
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 13:54  توسط یه آدم مبهم  | 

                         نفرین به من.نفرین به تو.نفرین به عشق من وتو!

ما چون دو دريچه روبروي هم
آگاه زهر بگو مگوي هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده
عمر آينه بهشت، اما…آه
بيش از شب و روز تير و دي كوتاه 
اكنون دل من شكسته و خسته ست         
زيرا يكي از دريچه ها بسته ست               
نه مهر فسون، نه ماه جادو كرد               
نفرين به سفر، كه هر چه كرد او كرد

پ.ن:شعر از زنده یاد مهدی اخوان ثالث.
پ.ن:چی بگم وقتی تنهام و میخوای تنهاترم کنی؟ میخوای بری؟؟؟نمیتونم جلوتو بگیرم ولی... جواب دلی که شکستی رو باید بدی! نمیتونی تصور کنی که داره بهم چی میگذره... ولی من بازم دوستت دارم بیشتر از اون چیزی که حتی بتونی تصورشو بکنی! (دیگه مزاحمت نمیشم... مواظب خودت باش!)


برچسب‌ها: شعر, اخوان ثالث, غمناک
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 اسفند1390ساعت 10:13  توسط یه آدم مبهم  |