|
|
|
|
|
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور پ.ن: آدم وقتی میخواد به خودش امید بده ناخودآگاه این شعر و با خودش زمزمه میکنه دیگه.... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 8 بهمن1390ساعت 20:27 توسط یه آدم مبهم
|
|
||
|
|
|
|
|
Guarda siamo soli in questa stanza
نگاه کن! ما توی این اتاق صورتی تنهاییم پ.ن: این چند روز که گذشت... بهترین روزای عمرم بود! احساسی که داشتم غیر قابل توصیفه! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 12:20 توسط یه آدم مبهم
|
|
||
|
|
|
|
بهش گفتم: تو قهرمان منی! پ.ن:این روزا عشقتو یه جور دیگه ای حس میکنم... امیدوارم که این روزای آروم سکوت قبل از طوفان نباشه!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 19 دی1390ساعت 10:35 توسط یه آدم مبهم
|
|
||
|
|
|
|
آنقدر در فریاد خود غرق شده ای پ.ن:اینو دیگه خودم نوشتم... اونم ساعت ۵ صبح وقتیکه بیدارم کردی که مثلا برای امتحانم درس بخونم! البته درس هم خوندم، خیالت راحته راحت! همیشه ی خدا عاشقتم! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 22 آبان1390ساعت 12:12 توسط یه آدم مبهم
|
|
||
|
|
|
|
سلام به همه ی دوستان خوبم... مخصوصا اونایی که فراموشم نمیکنن و همیشه ابراز لطف و محبت میکنن! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 16 آبان1390ساعت 15:52 توسط یه آدم مبهم
|
|
||
|
|
|
|
|
Quiza's bastaba respirar
Porque se rompen en mis dientes
En cambio no, hoy no hay tiempo de explicarte پ.ن: حرفی برای گفتن ندارم... راستش این چند وقته فقط خودمو مشغول میکنم! الکی مشغول میکنم و سر خودمو شلوغ میکنم که یه وقتی فکر نکنم... که بعدش حس نکنم... حس نکنم که چقدر تنهام! فقط دارم سعی میکنم که به این موضوع فکر نکنم! شابد بخاطر همین باشه که اینجا کم میام! چون اگه بیام اینجا مجبورم که راستشو بنویسم و این برام آزاردهنده است! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 22 مهر1390ساعت 17:13 توسط یه آدم مبهم
|
|
||
|
|
|
|
|
Te recuerdo como eras en el ultimo otono
پ.ن۱: شعر از پابلو نرودا شاعر کشور شیلی... ترجمه هم با اجازتون از بنده ی حقیر... البته اینو بگم که هر دفعه که ترجمه میکنم تحت الفظی میکنم اما این بار توی کلمات دست بردم تا معنای شعر به فارسی نزدیکتر بشه! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 26 شهریور1390ساعت 12:42 توسط یه آدم مبهم
|
|
||
|
|
|
|
|
اتوبوسی به نام BRT
بعد از مدتها سوار BRT شدن برای رفتن به سر کلاسهام و دانشگاه و اینور و اونور... پ.ن: همه جا صحبت از اینه که فلانی و بهمانی نمیذارن ما حرف بزنیم... ما رو سانسور میکنن... نمیذارن که آزادانه حرف بزنیم... ولی اینجا (توی دل من) تنها کسی که نمیذاره حرف بزنم و تنها کسی که منو سانسور میکنه و جلوی حرفای منو میگیره... فقط و فقط خود منم! اینقدر جلو خودمو گرفتم و حرف نزدم و همه ی حرفامو قورت دادم که تمام حرفام شدن مثل یه بغض همیشگی توی گلوم... واسه همین دیگه حوصله ی هیچی و هیچ کسی رو ندارم... فقط دلم میخواد که یه نفر چنان محکم به پشتم بزنه که تمام حرفای این سالهام همشون با هم بریزن بیرون! دلم میخواد همشونو بالا بیارم! بدترین عادت اینه که عادت به حرف نزدن و الکی بخشیدن بکنی در صورتیکه ته دلت پر از حرف نزده و بغض فروخورده است! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1390ساعت 21:36 توسط یه آدم مبهم
|
|
||
|
|
|
|
|
y si fuese por cobardia
پ.ن: این آهنگ رو لارا پازینی خونده... ترچمه اش هم که از اینجانب! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 11 شهریور1390ساعت 12:35 توسط یه آدم مبهم
|
|
||
|
|
|
|
|
puedo escribir los versos mas tristes de esta noche escribir por ejeplo: la noche esta estrellada y tiritan azules a lo lejos می تونستم این بیت ها رو غم انگیزتر از این شب بنویسم... مثلا میتونستم بنویسم: شب مانند ستاره لرزان و آبی رنگ در دور دست هاست el viento de la noche gira en el cielo y canto. puedo escribir los versos mas tristes esta noche yo la quise y a veces ella tambien me quiso در این شب باد در آسمان می وزد و آواز می خواند. قادر بودم که این بیت ها رو خیلی غم انگیزتر از این شب بنویسم... من اونو می بوسیدم و گه گاهی هم اون منو می بوسید en la noche como esta la tuve entre mis brazos la bese tantas bajo el cielo infinito در شبی که این چنین در اعماق وجود من هست... در زیر آسمان بی انتها او بارها مرا بوسید ella me quiso a veces yo tambien la quiera como no haber amado sus grandes ojos fijos او مرا می بوسید و گاهی هم من او را...اما طوری که در چشمهای درشت و سخت او عشقی وجود نداشت پ.ن: شعر از پابلو نرودا شاعر کشور شیلی... ترجمه اش هم که از اینجانب! بیشتر از اینم اعصاب ندارم توضیح بدم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 21 مرداد1390ساعت 21:40 توسط یه آدم مبهم
|
|
||